February 20, 2016

غروب سرد یکی از روزهای آذر ۹۲، خیابان سرد و خلوتی را در شهر نوشهیر ترکیه بالا می‌روم، محل قرارمان یک رستوران است، برای دیدن چند پناهجوی ایرانی. دوست روزنامه نگارم، نرسیده به رستوران، ساختمانی را نشانم می‌دهد: “این دفتر هراناست”. خودش هم آن‌جا کار می‌کرد. دوست داشتم بیش‌تر بدانم، مثلاً بروم بالا و ببینم چه خبر است، ولی نشد.

نام هرانا را قبل‌تر شنیده بودم. یکی دو بار خبرهایی نقل شده بود، دوستان روزنامه‌نگار گفته بودند “باز این هرانا خبر دروغ کار کرد”، حتی وقتی می‌خواستیم در ایران‌وایر گزارشی درباره‌ی زندانیان سیاسی یا عقیدتی منتشر کنیم، یک جوری این گفته‌ها تاثیرش را گذاشته بود و حواسمان بود که منبع‌مان هرانا نباشد و اگر بود، با چند جای دیگر چک کنیم.

اسفند ۹۲ می‌خواستم گزارشی درباره درویشان ایران بنویسم. نیاز به اطلاعات اولیه داشتم، به هر طرف که رفتم، به هرانا رسیدم. منبع کاملی بود، چند بار اطلاعاتش را با جاهای دیگر چک کردم، دقیق بودند.

چند تا ویژگی هم داشتند. اول این‌که خیلی خبرهای هرانا دست اول بودند. معلوم بود یک شبکه‌ی اطلاع رسانی قوی دارد که خیلی خوب و دقیق خبرها را به هرانا می‌رسانند. بسیاری از اخبار از داخل زندان بودند. بچه‌هایی که قبلاً زندان بودند و الان از ایران خارج شده بودند، ارتباط‌شان با زندان قطع نشده بود و توانسته بودند این ارتباط را به پتانسیل یک رسانه و حتی به نقطه‌ی تمایزش با دیگر رسانه‌ها تبدیل کنند.

ویژگی دوم هرانا، پرونده داشتن بود. هرانا خبر را ول نکرده بود. وقتی یک نفر بازداشت شده بود، می‌توانستی روند طی شده‌ی پرونده، صدور حکم، صدور وثیقه و یا آزادی‌اش را در هرانا رصد کنید. نکته‌ی خیلی مهم این بود که تبعیض جاری نبود، زندانی مشهور و گمنام، زندانی عقیدتی یا سیاسی، اهل این مذهب و آن مذهب، این دسته بندی‌ها حاکم نبود و به نحو مناسبی همه‌ی زندانیان پوشش داده شده بودند. این وضعیت سبب شده بود هرانا یک آرشیو قوی جدی و قابل اعتنا و تکیه داشته باشد.

بعدها دیدم یک گزارش ماهانه هم دارند از وضعیت حقوق بشر در ایران. این موارد نشان می‌داد که در هرانا یک مجموعه وجود دارد که فکر می‌کنند، برنامه‌ریزی دارند و هدف دارند. این مشاهدات خودم را وقتی با بخش‌های خوبی مثل روزنامه، نامه‌های زندان یا کتابخانه‌ی سایت گره می‌زدم، به روشنی می‌دیدم که خیلی قضاوت‌های پیشین درباره‌ی هرانا اشتباه بوده است.

من خیلی جدی اعتقاد داشتم و دارم که هرانا یک خلائ مهم در اطلاع رسانی را پر کرد. اپوزیسیون و فعالان حقوق بشر و حوزه‌ی آزادی بیان به سایت‌های تخصصی مثل هرانا نیاز دارند. این را از قول یک فعال حقوق بشر شنیدم. گفته بود درباره‌ی ظلم‌هایی که به زنان کرد در اوایل انقلاب رفته است، حرف زیاد است؛ این‌که با دختران باکره چه کرده‌اند و امثالهم. قصد داشتیم گزارشی تهیه کنیم و این حرف‌ها را راستی آزمایی کنیم ولی اسناد در دسترس، بسیار اندک بودند. فعالان کرد برای ثبت این ظلم‌ها، کم‌کاری کرده‌اند. باید ظلم حکومت‌ها را مستندسازی کرد، ثبت کرد و جمع کرد. این کارها ربط مهمی به اطلاع رسانی ندارد، خیلی از خبرهای هرانا را ممکن بود سایت‌های دیگر هم کار کنند و یا بدون اشاره به منبعی چون هرانا، به نام خودشان منتشر کنند. این‌ها غصه و قصه نیست، قصه و غصه‌ی اصلی نبودن استنادات کافی برای ثبت جنایت‌های سه دهه‌ی گذشته در ایران است. خوشبختانه هرانا بخشی از این خلا را پوشش داده و این مهم‌ترین دلیل قابل احترام و ستایش بودن این مجموعه است.

اما آن روزها، سردبیر هرانا یعنی سید جمال حسینی را نمی‌شناختم، ندیده بودمش هم. دوست روزنامه نگارم هم نکته‌ی خاصی درباره‌اش نگفت. از کوتاهی خودم بود یا خصوصیت خاص مهاجرت، پیگیری هم نکردم که رابطه‌ای بین‌مان ایجاد شود. تابستان سال ۹۳ وقتی خبر پر از غم مرگش را شنیدم، خیلی حسرت خوردم، ولی چه فایده.

یادم هست آن روزها رفتم درباره‌ی جمال حسینی خواندم و پرس و جو کردم. حجم خبرها درباره‌ی مرگ و علت مرگش زیاد بود. زندگی‌اش برایم نکته‌های جالبی داشت. اول این‌که کار شبکه‌ای کرده بود، سال‌های زیاد. دوم این‌که اهل نهاد بود و در کنار مجموعه‌ای از فعالان حقوق بشری که هرانا هم یکی از محصولات‌شان بود، سال‌ها کار کرده بود. سوم این‌که اهل کار بود و پشتکار قوی داشت. این خصوصیات در خیلی از ما روزنامه نگاران نیست.

 معمولاً خیلی از ما وقتی امکاناتی داریم یا فرصتی پیش می‌آید، بیش از این‌که بخواهیم در فکر تاسیس یک رسانه باشیم، می‌خواهیم خودمان را به عنوان یک رسانه جا بزنیم، به همین جهت هم است که درباره‌ی همه چی حرف می‌زنیم و تظاهر می‌کنیم بلدیم. جمال حسینی همراه با همکاران خود برای رسیدن به یک حوزه‌ی خاص، در تاسیس یک نهاد و یک شبکه‌ی پشتیبان ایفای نقش کرده بود، خودش هم بدون هیاهو کارش را پیش برده بود، وقت و پول را هدر نداده بود.

در ماه‌های اخیر کم‌تر درباره زندان نوشته‌ام و کم‌تر هم هرانا را دیده‌ام، قبلاً هم با دوستی صحبت کردم که پس از جمال، هرانا چه می شود. البته هرانا فقط جمال نبود، او عضو یک مجموعه‌ی بزرگ‌تر بود ولی یک مهره‌ی موثر بود. دوستم خوش بین بود که سایت و مجموعه راه خودشان را ادامه می‌دهند، من هم امیدوار بودم که هرانا به همان خوبی گذشته به کارش ادامه دهد، چند باری که چک کرده‌ام، می بینم شاکله‌ی کار حفظ شده است.

میراث داری به نظرم کار خیلی مهمی است. خیلی از جنگ‌های زندگی تان را مرور کنید، از درون خانواده بر سر ارث پدر تا بالادست حکومت بر سر ارث رهبر، خیلی از تنش ها، انحراف‌ها و ماجراها به خاطر بلد نبودن آداب میراث داری است. از بیرون که ایستاده‌ام و با توجه به اطلاعاتم می‌توانم بگویم میراث جمال حفظ شده است. فکر می‌کنم این مهم‌ترین هدیه‌ای است که می‌توان هر سال در روز تولد هرانا، در روز تولد جمال و حتی در سالروز مرگش، درباره‌اش نوشت و حرف زد.